قصه ی عشق

 

 

پنجره زیباست اگر بگذارند        *      چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم   *    عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

 

این قصه ، قصه ی عشقه ، یه عشق واقعی ، عشقی که نفس عمل ، معنا گر

واژست ، هیچ نیازی به  ترجمه و لغت نامه هم نداره...

در عوض ، عشقای امروزی همه در ترجمه ی واژش عاجزن  ، اگه تمام دائره

المعارف ها و لغت نامه های عالم رو هم جمع کنند ، شاید به یه معنی مشترک

برسند اون معنی چیزی جز..

منفعت طلبی نمی تونه باشه...!

یکی از دوستان اهل دل که خیلی به سختی میشه چیزی ازش در آورد چند روز

قبل این خاطره رو برام تعریف کرد ،،،

 

از اونجایی که درک این خاطره برای عزیزان ایمانی و ولایتی مثل شما که به

اینجا تشریف آوردید قابل هضم و فهمه این مطلب رو میذارم تا استفاده کنید و

به شیعه بودن ، ولایتی و ایرانی بودن و به  شیرزنان ایرانی افتخار کنید...

 

نزدیکای صبح ، تو یه قرارگاه در کردستان ، دوستان و برادران رزمنده که

داشتن برای نماز آماده میشدند متوجه حضور خانمی میشند که نگران و

سراسیمه وارد محوطه شد ، تعدادی از دوستان ایشان را میشناختند ، همسر

یکی از رزمندگان کَرد  بود که از شب قبل برای دیدبانی و تعویض پست به

قله مشرف بر قرارگاه که سنگر بچه های رزمنده در اونجا مستقر بود رفته

بود،،، خودش هم علت نگرانیش رو نمی دونست از فرمانده قرارگاه خواهش

کرد که اگه امکان داره با همسرش تماس بگیرن ، تلاش بچه های قرار گاه

ثمری نداشت و رزمنده کَرد جواب بی سیم رو نمی داد ، چند دقیقه ای طول

کشید فرمانده قرار گاه خواست تا به ایشان آرامش دهند و بگویند  که همین الان

تعدادی از بچه ها رو برای اطلاع از وضع ایشان راهی بالای قله میکنم ،

یکی از رزمنده ها که قرار بود این پیغام رو برسونه متوجه شد که اون خانم

قرار گاه رو ترک کرده  و رفته ، فرمانده خبر دار شد و گفت احتمالا کسی

ایشون را آروم کرده و به منزل فرستاده باشه مدتی طول کشید و بچه هایی که

قرار بود به بالای قله برن متوجه کسی شدند که با یه آرامش و متانت خاصی

پایین میاد نزدیکتر شد کسی نمی تونست باور کنه همون زن بود ، بعد از این

که متوجه جواب ندادن همسرش به بی سیم قرار گاه شد بالای قله رفته بود ،

چیزی که بچه های قرار گاه رو به حیرت وا داشت ، صحنه ای بود که در

حال تماشای اون بودن ،

یک شیرزن ایرانی از تبار کَرد ، در حالی که قله سر تعظیم در برابر ایمان ،

اقتدار و رشادتش خم کرده بود تن جدا از سر همسرش که همچون ارباب بی

کفنش ابا عبدالله الحسین (ع) لبیک شهادت گفته بود و بدست منافقین تا ابد

لعنت شده خدا شهید شده بود را  بر روی دوشش و سر جدا از تنش را به دست

گرفته و در حال پایین آمدن از قله است...

فرمانده و رزمندگان زن و مرد قرار گاه که بی قرار و آشفته در سدد تسکین

دادن به این زن جوان بر آمده بودن ، در حالی که اشک چشم لحظه ای امان

شیر زن کَرد را نمی داد ، با یک جمله همه آروم شدن...

              

همسرم ، خودم و تمام زندگیم فدای رهبر و وطنم...

 


/ 3 نظر / 8 بازدید
الهدی

امام عزیز ما که رحمت خدا بر او باد درست فرمودند که زن انسان ساز است..... چنین زنانی مادران بزرگ شهدا و همسران صبور ایشان هستند. خوش به سعادت شان.....

ترنم بهاری

سلام واقعیت بسیار زیبا و متاثر کننده ای بود . . . در یک کلام بگویم که خییییییییلی زیبا بود.[نگران] در مورد عشقهای امروزی رو هم که خودتون بهترین توصیفو کردید.[خنثی]

تسنیم

سلام. اولا که عمرا اگر منو بشناسین با این غیبت طولانی دوم اینکه مطلبتون عالی تر از عالی بود. ممنونم